245 - بودنت، خوشحال بودنت مهمترین رویداد زندگی من است

این پست رویداد های یک ماه پیشه که متاسفانه نتونستم به موقع آپ کنم.. به اندازه ی 14 روز دیگه حرف جدید دارم!!! میام دوباره...

...

توی 2/5 ماهگی پسرم یه شب سه تایی برای اولین بار رفتیم پارک. قبلش کلی هله هوله گرفتیم و بعدش توی پارک ما خوردیم و آقا مهدی هم نگاه کرد!!

با اونهمه گرفتاری مالی، بخاطر خونه ی جدیدمون، توی اون روزایی که خیلی نیاز به پول داشتیم، خریدن دستکش ظرفشویی 15 هزار تومنی برای من با وجودی که دو تا دستکش نو اما ضعیفتر داشتم، بازم مهم بودن من حتی در مورد جزئـــــــــــــی ترین مسائل برای تو اثبات میشه.

ماه گذشته از نظر مالی وضعیت خیلی بهتری داشتیم خدا رو شکر.تونستیم برای سرویس بهداشتیمون روشویی بگیریم، دستگیره برای در اتاق خوابها بگیریم و بلاخره نصاب بیاد و نصبشون کنه. آبگرمکن خونه رو تونستیم راه بندازیم و کلی خریدای دیگه. اما چیزی که این بین خیلی بیشتر جلوه میکنه، اهمیت دادنمون به همدیگه ست حتی بیشتر از خودمون.. با هم رفته بودیم برای انتخاب روشویی و دستگیره،سید مهدی هم خونه ی مامانم بود، چون گریه میکرد من تنها برگشتم خونه و آقا سید هم تنهایی مغازه ها رو میگشت.. به پسرم شیر دادم و دوباره رفتم بیرون که با هم بگردیم. یه پلاستیک کوچولو توی دستش دیدم اما نمیدونستم چیه، اهمیت ندادم . به یه گل فروشی رسیدیم، بهش گفتم حالا که میتونیم!!دوست دارم واست گل بگیرم، بیا بریم گل فروشی، که اونم گفت منم یه چیزایی گرفتم ، ببین!! و پلاستیک توی دستش رو بهم داد... بعد از زایمانم سایزم به کلی تغییر کرده و دیگه 90% لباسام غیرِ کارامد!!!! واسم لباس گرفته بود.

اون شب، نشد که من گل بگیرم اما هیچ وقت فشار مالی!(هرچند که هیچوقت شدید نیست شکر خدا) باعث نشده آقا سید بعد از اینکه از محل کارش بعد از 14 روز برمیگرده، بدون گل بیاد خونه، مگر اینکه نتونه بره گل فروشی. متاسفانه، دیگه مثل قبل دوربین ندارم، و نمیتونم از گلهایی که میاره عکس بزارم.

این 14 !!! آقا سید قبل از رفتنش پخچال رو پر از میوه کرده و رفته!! و منم بخاطر این میوه ها پا بندِ خونه شدم!!! همیشه روزای قبل از رفتنش، روزای پر از خریدِ، حتی قبل از اومدن سید مهدی. میدونه من اهل بیرون رفتن و خرید کردن نیستم، قبل از رفتنش لیست نیازمندی ها!! رو میگیره و با کلی چیزای دیگه اضافه بر اون لیست برمیگرده.

برای سید مهدی هم کلـــــی لباس گرفتیم چند روز پیش.سیسمونیش فقط برای سه ماه اولش بود و دیگه تقریبا همه ی لباساش کوچیک شده بودن واسه ش.

/ 8 نظر / 19 بازدید
یِ خانومِ شاد!

میدونی با خوندن این پستت تنها چیزی ک تو ذهنم پررنگ شد این بود ک راس میگن بچه با خودش برکت و روزی رو میرسونه!

زهرا

همیشه شاد و خوشبخت باشید .. اوضاع مالی هم انشالله روز به روز بهتر میشه[گل][قلب]

شیرین

من هنوز نی نی ندارما ولی به اندازه تو به برکت وجود بچه ایمان دارم انشالا کم کم اوضاع مالیتون هم درست میشه اقاسیدمهدی چطوره حیف شد دیگه اینجا ازش عکس نمیذاری همیشه شاد باشی و سلامت گلم

خانومی و آقایی

اوخــــــــــی چه باحال خیلی فاز میده بیرون رفتن 3تایی[رویا] دیگه کم کم اوضاع ک..ش..و..ر..م..و..ن..داره خوف میشه همه مون پولدار میشیم[نیشخند] واللاااااا[ابله]

زهرای محمد

وای خوش به حالتون... بهم رسیدید... واسه ماهم دعا کنید... به کلبمون بیاین اگه خوشتون اومد دوست بشیم..

سارا

میبینم که حالا بالاخره جواب میدی خوبی مبارک باشه لباس های خودت وپسرت ایشالله وضع زندگی همه خوب بشه

ديما

سلام عزيزم دلتنگت شدم مشکلات مالي خيلي زود حل ميشن انشاالله مهم اينه که توي هرشرايطي به هم عشق مي ورزيد اميدوارم خونتون هميشه پراز عشق باشه

من

سلام چرا مگه کارش چی هست ؟ دوربینت چی شده مگه ؟