271 - بنفشِ پررنگ

نمیدونم چرا احساس میکنم خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم با وجودی که آخرین پستِ خاطراتم مربوط به 12 تیرِ !!!

قبلا که سید مهدی وقت آزاد برای اینجا اومدن واسم نمیذاشت، الان که آروم و قرارش بیشتر شده، به قول من دشمن و به قول خودش دوست درجه یک لپ تاپه!! فقط کافیه ببینه در این زبون بسته بازه، تا یکی از دکمه هاشو جدا نکنه و مانیتور رو همسطح کیبورد نکنه و روش نشینه دست بردار نیست.. وقتایی هم که خوابه به کارای خونه میرسم. بخاطر  همینه که کمتر وقت میکنم به اینجا سر بزنم.

قصد دارم به دنیای علم و مطالعه برگردم، خیلی فاصله گرفتم؛ اندازه ی 2 سال!! چند وقت پیش یه دوره ی آموزشی مرتبط با رشته دانشگاهیم رفتم و دوباره یادم اومد که چقدر عاشق پیشرفتم!! بعد از 2 سال قرار گرفتن توی یک محیط آموزشی کمی برام استرس و البته شوق و ذوق داشت، طوری که دیگران راحت متوجه این ذوق میشدن!

چند روز پیش با خودم فکر کردم اگه بمیرم، همه پشت سرم از خوبی هام میگن، مثل همه ی مرده ها !! همه بدی هاتو فراموش میکنن و خوبی هات به یادشون میمونه و برای هم تعریف میکنن. فک کردم: حالا که زنده م چی؟ کی از خوبی هام میگه؟ اصلا گفتنش مهم نیست، پررنگ بودنش توی ذهن اطرافیان مهمه؛ و آیا پررنگ تر از بدی هاست؟ ... مطمئنا نه.. میخوام طوری زندگی کنم که تا زنده م همه ازم خوبی ببینن و بدی ای نباشه که آزارشون بده؛ نه اینکه وقتی رفتم خوبی هام توی ذهن ها نقش ببنده.

رنگ این روزای زندگی من بنفشِ، دوستش دارم!

خیلی پراکنده حرف زدم. حرف زیاده و وقت برای منسجم کردن و نوشتن کم.

آرشیو و لینک های دوستان رو برای مدت طولانی بستم. مدت طولانی به معنی چند هفته یا چند ماه نیست؛ احتمالا یک یا چند سال.. میخوام اینجا خلوت تر شه، حداقل خواننده ی جدیدی اضافه نشه.

و در آخر باز هم شکر خدای مهربونم؛ الهی شکر

/ 19 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mobina

دوستت دارم هستی جونم[ماچ] دلم برات تنگه[قلب]

mobina

عیدت مبارک هستی عزیزممممممممم[ماچ][قلب]

maryam

هستی جان عیدت مبارک[گل]

یاسمن (سه شنبه ها)

چه جالب ...واقعا تا حالا بهش فکر نکرده بودم !! چقدر خوب که آدم حتی وقتی زندست بقیه از خوبیاش بگن[مغرور] عیدتم مبارک باشه عزیزم تولد پسر کوچولو هم با تاخییییییییییر خیلی زیاد مبارک باشه[دست][هورا]

سمیه م

از این جمله ی آخرت آدم حس میکرد چقدر ما اینجا سر و صدا و شلوغ پلوغ می کنیم که میخوای سکوت بیشتری حکم فرما بشه :)) انشالله هرچی که میخوای بهش برسی منم به همین فکر میکنم! که الان خوبم یا وقتی بمیرم خوب میشم! :|

نسرین

هستییییییییییی یک سالگی پسرت باتاخیر مبااااااااااارک... خوبه که حداقل کامنتدونیت باز ِ...میدونی هممون یجورایی دلزده شدیم...منم چندماه بود اپ نمیکردم...ولی تقریبا برگشتم...همیشه عاشق نوشتن بودم.این کار ارومم میکرد.. امیدوارم خودت بیای و بنویسی..

فاطمه

آخ جوووووون بالاخره کامت ها رو جواب دادی راست میگی حق با توئه. خوب نیس آه و حسرت دیگران دنبال زندگی ت باشه لطمه میزنه به زندگیت تا حالا اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم[خنثی]