100 - سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 17:00 عاشقی آغاز شد

4 سال پیش توی همچین روزی توی مجتمع فرهنگی هنری

من

آقا سید

رو به روی هم

من چادر پوشیده بودم

با مقنعه

یه آرایش خیــــــــــلی ملایم

با یه رژ صورتی مات و ملایم تر

اون

خوب یادمه!

یه پیراهن آستین بلند

با یه شلوار کتون سفید

و ریش پروفسوری

اومد جلو

سلام کرد

.......

با هم رفتیم نمایشگاه کتابی که همونجا بود

حرف زدیم

از خواستگاری میگفت

باورش سخت بود

چطور با یه بار دیدن میتونه انقدر با قاطعیت حرف بزنه

ازش خوشم اومد

واسم یه کتاب خرید

"عاشق شدن در دی ماه، مردن به وقت شهریور"

رفتیم بیرون

تو دلم آشوب بود

اعتماد کردم

شماره ی خونمون رو دادم

با خط قشنگش رو جزوه ش نوشتش

آخه قبلش دانشگاه بود

بعد کنار شماره نوشت "نفس"

قلبم تند تند میزد

می ترسیدم

قرار شد وقتی رسیدم خونه زنگ بزنه

هر کدوم یه راهی رفتیم

رسیدم

هنوز چند مین نگذشته بود که زنگ زد

خونه تنها بودم

تقریبا میشه گفت که همیشه خونه تنها بودم

سریع دویدم سمت تلفن

گوشی رو برداشتم

خودش بود

دقیقا یک ساعت حرف زدیم

بعدش طبق پیام خودش که امشب بهم داد:

4 سال قبل تو این ساعت داشتم میرفتم خونه؛ خوشحال از اینکه عاشق کسی شدم که تا ابد واسه من میمونه

اون موقع من کنکوری بودم، میرفتم تو حیاط خونمون درس میخوندم

هـــــــــــــر روز زنگ میزد به موبایلم و حداااااقل یک ساعت حرف میزدیم

اونقدر وقت و بی وقت زنگ میزد که همه توی خونمون یه بوهایی برده بودن.

حرفهاش قشنگ بود

میگن زنها با گوش عاشق میشن و مردها با چشم

من و آقا سید با گوش و چشم و دل و عقل!!! عاشق شدیم.

البته مورد عقل رو خیلی مطمئن نیستم!

خدا جونم شکرت

/ 6 نظر / 2 بازدید
نسرین و علی

سلام حاج خانم رسیدنبخیر زیارتت قبول باشه عزیزم[گل]

گلی

ای جاااااااااااااااانممم....منو شوشو هم یادمونه کی با هم دوست شدیم حتی زمانشم 5.40دقیقه این حدودا بود....

ياس

عزيزم براتون آرزوي يه دنيا شادي و خوشبختي ميكنم ايشالا كه در پناه خدا هميشه سربلند باشين گلم[گل]

حاج خانوم

آخه... منم همه ي چيزاي اون روزو يادمه[قلب]

عسل

مرسی از رمز چه آشنایی جالبی داشتین[قلب]