223 - روز مرد + کمی از احوالات بارداری

یه شب قبل از روز مرد، با آقا سید درباره روز مرد سال گذشته حرف میزدم.. اینکه نتونستم واسه ش کادوی خوب بگیرم. یه لحظه متوجه شدم فراموش کرده که جز یه دسته گل، توی همون روز چیزی واسه ش نگرفتم. بخاطر همین شروع کردم به سر به سر گذاشتنش. گفتم یادته پارسال چی واست گرفتم؟ گفت نه اما یادمه مامانت چی واسم گرفت.. گفتم یه پیرهن واست گرفتم. گفت آره همون قهوه ایه ..+: اون که مال تولدت بود، البته یکی دیگه هم بود که شب یلدا واست گرفتم.. ببین یه پیرهن بود با یه کفش.. همینجور میخندیدم و میگفتم اگه یادت نیاد چی واست گرفتم، امسال دیگه هیچی نمیگیرما.. اونم با خنده: کدوم پیرهن؟ یادم نمیاد چه جور بود؟ کفش؟ .... بعد شروع کرد یکی یکی کفش هاش رو مرور کردن. کلی با هم سر این قضیه خندیدیم تا اینکه خودم واسه ش یادآوری کردم روز مرد پارسال چطور گذشت و همچنین شرمندگیم که هیچوقت یادم نمیره و اینکه امسال و سال های بعد جبرانش میکنم.. بهش گفتم چقدر پول دارم و خواستم فردا(روز مرد)با هم بریم خرید و چیزایی که لازم داره با هم و به انتخاب خودش بخریم.

چون قیمت هدیه های روز زن رو نوشتم، قیمت اینا رو هم مینویسم، حداقل برامون موندگار بشه.. یه شلوار 98 تومن، پیرهن قهوه ای خیـــــلی تیره 80 تومن، یه کمربند قهوه ای خیلی روشن انتخاب کرد 78 تومن که فروشنده اینو بهش هدیه داد برای روز مرد چون آقا سید مشتری ثابتش بود و کلی هم مشتری واسش برده بود!!!! بعدش یه کفش گرفتم واسه ش همرنگِ کمربند 70 تومن... 30 تومن دیگه هم از پول هدیه هاش مونده بود که میخواستیم دمپایی بیرونی بگیریم اما همون روز چیز خوبی پیدا نکردیم و دیگه این 30 تومن هم نقدی تقدیم شد و چیزی نگرفت... بخاطر شرایط سخت بارداری و گرمی هوا و همچنین خیلی خیلی لازم تر بودنِ این خرید ها برای آقا سید، روز مرد بدون دسته گل و مخلفات رمانتیک سپری شد، ولی چیزی که اصلا در تصورم نمیگنجید خوشحالی خیلی زیاد آقا سید بود، خیـــلی خوشحال شد و خیلی خیلی تشکر کرد.. و من هزار برابر بیشتر از اون خوشحال شدم از خوشحالیش.

 

از وقتی باردار شدم،هر وقت پسرکمون تکون میخورد و آقا سید رو صدا میزدم که دستشو بزاره و حس کنه، به محض اینکه دستشو میذاشت، دیگه پسرک تکون نمیخورد اما با دست من همچین عکس العملی نشون نمیداد!!! نمیدونم، شاید وقتی دست آقا سید میومد روی شکمم تپش قلبم یا ریتم نفس کشیدنم تغییر میکرده و جنین هم متوجه این تغییرات میشد و ثابت و بی حرکت میشد، اما با این حال این چیزی نبود که خود من یا آفا سید متوجهش بشیم و فقط یه حدسه... چهاردهه قبل که آقا سید اینجا بود، آقا مهدی حدودا 30 ثانیه(کمی بیشتر یا کمتر) توی یه دفعه واسه باباییش تکون خورد و حسابی خوشحالش کرد.

یه شب تصمیم گرفتم واسه پسرک قصه بخونم. کتاب قصه ای بود برای خواب کودکان. بین داستانهاش میگشتم که انتخاب کنم، همه وحشتناک بودن!!! یکی رو دیدم به اسم " شهر ماهی ها " گفتم این یکی باید خوب باشه!! شروع کردم به خوندن و متوجه شدم داستان درباره ی یه رودخونه ی خیلی آلوده ست که ماهی هاش همه مردن و اومدن روی آب و اصلا نمیشه توی اون آب شنا کرد و کلا داستان فوق العاده مضخرفی بود برای خواب کودکان. بیچاره بچه ای که بخواد با این داستانها بخوابه.. خلاصه اینکه مامان مهدی از اول داستان، شروع به تحریفِ قصه کرد و یه رودخونه پر از ماهی های رنگارنگ با یه قصه ی قشنگ واسه پسرکش خوند!!!!

3 تا کتاب شعر کودکانه و یه کتاب قصه زندگی پیامبر(ص) واسه آقا مهدی گرفتیم که هر چند وقت یه بار (خیلی کم) من و باباش واسه ش میخونیم.

بلاخره سیسمونی آقا مهدی هم خریداری شد.. چهارده قبل که آقا سید اینجا بود با هم رفتیم یه فروشگاه بزرگ و هــــــــــــــر چیزی لازم داشت رو از همون جا خریدیم بخاطر اینکه من توی ماه هشتم بودم و اصلا توان رفتن از این مغازه به اون مغازه رو نداشتم.. هنوز خونمون آماده نشده که سیسمونی رو بچینم و دوربین هم برای عکس گرفتن ندارم. اما  سعی میکنم حتما قبل از اینکه آقا مهدی ازشون استفاده کنه عکس بگیرم و بزارم.. تا الان 840 تومن واسه ش خرید کردم. تخت و کمد نگرفتم، چون اتاقش کمد دیواری میخوره و فعلا برای تخت هم خیلی زود بود، گهواره گرفتم. اسباب بازی هم هیچی نگرفتم تا الان.. لباس ها هم فقط سایز صفر و یک و دو هستن.. بقیه سایزها رو گذاشتم وقتی کمی بزرگتر شد، بعد بگیرم. راستش من اصلا اعتقادی به خرید سیسمونی تا دو یا شش سالگی ندارم.. چون به نظرم هر روز مد و لباسای جدید میاد که دوست ندارم خریدها خیلی قبل از موعد باشن....

مبلغ زیادی از خرج سیسمونی رو مامانم داد و هنوز هم اسم از هر چیز غیر ضروری برای بچه میارم و میگم نگرفتم یا اینکه مامانم خودش چیزی رو جایی میبینه که نگرفتم، سریع میگه خودم میگیرم.فداش

وزنم هم به صورت صعودی و با سرعت زیاد داره بالا میره!! طوری که دکتر بهداشت رو نگران کرد و واسم آزمایش نوشتن.. خدا رو شکر مشکلی نبود.. اما این پسرک، 4 ماه اشتهای ما رو حسابی گرفت به جاش 5 ماه آخر رو انگار میخواد جبران کنه!! امروز هم پادرد شدیدی گرفتم که نمیتونم درست راه برم و فقط مجبور باشم از جام بلند میشم.

یه سونو هم دارم که باید برم، اما این بار صبر میکنم تا آقا سید برگرده با هم بریم.

در مورد کارای خونه مون هم، داخلش تقریبا تمومه، شیرآلات و درهای اتاق خواب ها رو سفارش دادیم.. خریدای سرویس بهداشتی مونده و نمای بیرون هنوز کامل نشده.

 

امروز 29 خرداد،پانزدهمین ماهگرد عروسیمونه.. آقا سیدم سرکاره.. خوبی ها و مهربونی هاش بی نهایته.. بعد از 2 سال و سه ماه که از عقدمون میگذره، هنوز سجده ی شکری که بعد از عقد شروع کردم بعد از هر نمازم ترک که نشده هیچ، روز به روز طولانی تر هم میشه. شکره خدا بخاطر این مرد ایده آل و این زندگی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بلاخره ما هم یه سر و سامونی به لینک دوستامون دادیم و گودر دار شدیم!!! البته زمانی که باید به فکر جایگزینی میبودیم!!! ... بدون توجه به اینکه توی چه وبلاگی لینک هستم یا نیستم و اینکه کی درخواست تبادل لینک داده بود و قبول نکرده بودم و ... برای راحتیِ سر زدن خودم به وبلاگ هایی که دوست داشتم دنبال کنم و اینکه بازدیدکننده هام بدونن من کیا رو میخونم ، این کار رو کردم.

/ 36 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

خوبی هستی چه خبر زایمان کی هست اعلامش کن دیگه

maryam

بله عزیزم.حدود چهار ساعتی بین شهری که ما زندگی میکنیم و شهر پدریمون فاصله هست.

سارا

سلام هستی خانوم مامان خانم دیگه وقت نداری بیای

مامان نی نی

سلام دوست خوبم فاطمه خانم ودوستش تو مسابقه نی نی وبلاگ شرکت کردن خوشحال مشم که کد های 464 و465 رو به صورت464 465 (با یک فاصله) به شماره پیامک 20008080200 ارسال کنید وبهشون رای بدید ممنون منتظر حضور گرمتون در وبلاگمون هستیم [گل][گل][گل]

ساناز غرغرو

سلام عزیزم. من دیگه وبمو بستم. اومدم بهت سر بزنم دیدم تو یه پست گفتی که زایمان چطوری باشه. گفتم منم نظرمو بدم دیگه! زایمان بدون شک و تردید صد در صد طبیعی باشه. اصلا هم نگران اندازه بچه نباش. دکترت خودش تشخیص میده که لگنت کوچیکه یا نه! کلا لگن کوچیک خیلی کم پیش میاد نگرانش نباش. من بچه م نزدیک چهار و نیم بود! هیچ مشکلی هم پیش نیومد. راستی تو جوابای کامنتات دیدم گفتی زایمانت اخرای ماه مبارکه :) خوشا به حال نی نی که تو این ماه مبارک به دنیا میاد. خواهر منم همون روزا زایمانشه. اونم طبیعیه انشالله. برات همه ی خوبی های دنیا رو میخوام. این اخرین خطت که گفتی از بعد عقد سجده شکر شروع کردی خیلی به دلم نشست :) فکر کردم کاش به فکر منم می رسید. هرچند که هیچوقت دیر نیست. خوش و سلامت باشی عزیزم. برای منم دعا کن .. نمیدونم چه کار کنم که یادت بمونه اما منم دعا کن.

دریا

سلام عزیزم من برگشتم بیا

سارا

بالاخره زایمان طبیعی یا سزارین هست کدومش عزیزم آخی خونتونوم مبارکه

سارا

بالاخره زایمان طبیعی یا سزارین هست کدومش عزیزم آخی خونتونوم مبارکه خیلی زود مادر شدی وظیفه سنگینیه واقعا خوب تونستی دختر

maryam

اره عزیزم.بالاخره دوری اذیت میکنه.ولی تقریبا عادت کردم.