312 - رویاهای مبهم از کودکی!

بچه که بودم،  با خانواده م یه سفر کوتاه و نزدیک رفتیم و اونجا با دوستان خانوادگی رفتیم یه جایی، خیلی شلوغ، مملو از جمعیت، شعبده بازی و گل و کبوتر، دیوار مرگ، پهلوان بازی و پاره کردن زنجیر و ... این تصاویر و این سفر کوتاه هنوز که هنوزه به صورت مبهمی هر چند وقت یه بار ناخوداگاه توی ذهنم مرور میشه.

با آقا سید و سید مهدی دو بار رفتیم خونه ی خاله ی آقا سید. بین راه امام زاده ای هست که هر بار که رفتیم، اونجا کمی استراحت کردیم، بخاطر گرمی هوا، اونجا خیلی خلوت بود. هر بار که رفتم اصلا نتونستم تصور کنم اونجا شاید روز هم شلوغ بشه، هر چند که دختر خاله ها میگفتن تعطیلات عید خیلی شلوغ میشه اما باورش واسم سخت بود.

دفعه اول که به خانوادم گفتم رفتیم امامزاده ی توی مسیر، جوری ذوق کردن انگار قبلا اونجا رفتن! اما من هیچوقت فک نمیکردم ممکنه خانواده م روزی اونجا رفته باشن، آخه با محل زندگی ما خیلی فاصله داشت و هیچوقت حرفی ازش نبود.

دفعه ی دوم که رفتیم، یه عکس از سید مهدی توی امامزاده واسه بابام فرستادم. دیشب خانواده م خونمون بودن، بابام گفت بلاخره سید مهدی هم رفت زیارت این امامزاده.گفتم دفعه ی دومش بود، چرا اینجوری میگین؟مگه اونجا کجاست؟

 ...

من، همسرم، پسرم؛ قدم گذاشتن توی یکی از زیباترین روزهای کودکیم. جایی که فکر نمیکردم هیچوقت بدونم کجاست! و فک نمیکردم هیچوقت دوباره برم اونجا.

مطمینا توی شلوغ ترین روزهاش، پسرم رو دوباره به اونجا خواهم برد؛انشاالله

/ 4 نظر / 39 بازدید
بهمن

[گل] http://mnti.ir[گل] [گل] مرکز نرم افزارهای تبلیغاتی[گل] -------------------------------------------------- [گل] http://linkbox.mnti.ir[گل] [گل] لینک باکس پربازدید|تبادل هوشمند[گل]

خريد vpn

فروش و پشتيباني تخصص ماست. امنيت شما تخصص ما هست با سرويس هاي ما به راحتي و خيالي آسوده به گشت و گذار در اينترنت بپردازيد https://q-five.com http://buyvpniran7.com

سيستم وبلاگدهي جديد لاين بلاگ

يه سيستم فوق العاده حرفه اي براي وبلاگ نويسان کاملا رايگان ايندکس بسيار بسيار سريع در گوگل و ياهو ثبت رايگان وبلاگ شما در هزاران دايرکتوري سايت هاي ايراني و خارجي همين حالا وبلاگتون رو در لاين بلاگ بسازيد www.lineblog.ir

مهری

وای خیلی حس خوبیه[قلب] منم یه خاطره مبهم از کودکیم داشتم که دارم با دخترای فامیلمون جایی بازی میکنم ولی بعد که بزرگ شدم یادم نمیومد کجاست! باورت میشه اونجا خونه بابای همسرم بود[قلب] بعد از عقد که رفتم خونشون فهمیدم!