217 - عاشقی ات را از یاد نبر

فردای تولدم یعنی 27 اسفند آقا سید رفت سر کار و هم زمان با رفتن اون، منم اومدم خونه ی پدری و سال تحویل و تعطیلات رو در کنار خانواده م گذروندم..این اولین بار بعد از ازدواجمون بود که من 14 روز نبودن آقا سید رو کامل اومده بودم خونه ی پدری. خواهر و برادرام روزی نبود که نگن از موندنم خیلی خوشحالن.. مثل قبل از ازدواج، شش تامون با هم.... کنارشون بودم اما حس میکردم چقد دلم واسشون تنگ شده بود... آقا سید منو برد توی غربت، جایی که جز خودش و خانواده ش هیچکس رو نمیشناختم اما همه اونقدر گرم و صمیمی بودن که من اصلا احساس دلتنگی برای خانواده م نمیکردم.. تعطیلات هم که کنارشون نبودم دلتنگشون میشدم.

توی ماه پنجم بارداری بودم و  من یک عدد زنِ آقا سیدِ پر شور و نشاط بودم و تمام مهمونی های خانوادگی رو با خانواده م میرفتم و از اونجایی که خیلی وقت بود فامیل رو ندیده بودم همه از این مهمونی ها لذت میبردیم.

آقا سید شنبه شب 10 فروردین برگشت خونه و صبح دوازدهم اومد خونه ی پدری من و سیزده بدر رو با خانواده ی من رفتیم بیرون و بعد برگشتیم شهر آقا سید.

روزی که زلزله اومد، من و آقا سید کنار هم خوابیده بودیم، من خواب و بیدار بودم که یه دفعه خونه به شدت شروع به لرزیدن کرد.. من بخاطر شرایطم تا میخواستم بلند شم چند ثانیه ای طول میکشید. آقا سید سریع از خواب پرید و بلند شد و دست منو که هنوز دراز کشیده بودم گرفت و شروع کرد به کشیدن.. توی اون وضعیت من نمیتونستم بلند شم و خونه همچنان میلرزید. دوبار بلند گفتم ولم کن ولم کن تا بلند شم و بعد از اینکه بلند شدم دوباره دستمو گرفت و از خونه رفتیم بیرون. همه ی اینا توی چند ثانیه اتفاق افتاد...بعد از حادثه یه چیز فکرمو مشغول کرد: اینکه توی اون لحظه ی وحشتناک آقا سید به جای اینکه خودش سریع بره بیرون، به محض بلند شدن، دست منو گرفت که با خودش ببره...

زمین لرزیدن گرفت

اما عشق تو

فراموشم نخواهد شد

کشش دستانم

در میان دستانت

تمام کوشیدن هایت

وقتی حادثه و مرگ را نزدیک دیدی

برای نجات جان من

حتی به قیمت جان خودت

___________

دو روزی میشه که هفته ی بیست و پنجم بارداریم شروع شده.. ویارها ، خستگی ها، ضعف ها، بی حوصلگی ها، افکار منفی و پریشون همه و همه بعد از 14 هفته یعنی 4 ماه و نیم از بین رفتن... اولین حرکت آقا مهدی توی هفته ی 20 بود که به طور کاملا مشخص حس شد.. پشت لپ تاپ نشسته بودم که وقتی تکون خورد بی اختیار اشکام سرازیر شدن و احساس کردم چقدر دوستش دارم.

الان شما یک عدد زن آقا سید میبینید که مثل دوران قبل از بارداری پر انرژیه، برای خونه داری، شوهر داری، عشق ورزی و ... فقط متاسفانه مکان مناسب برای ابرازش به شکل قبل نداره!!!! خدا کنه زودتر خونه مون آماده شه، میخوام از آخرین روزای دو نفره، لذت بیشتری ببریم..اما اینجور که بوش میاد حالا حالاها ما مهمان این خونه و اون خونه هستیم.

هنوز هیچی برای پسرکمون نخریدیم، هیــــــــچی.. اما یه کتاب برای خودم گرفتم، من و کودک من . کتابی که من گرفتم چاپ سی و نهمه و قیمتش هم 39000 تومن بود.

/ 48 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیم

ای بابا...

نسرین

خوندمت عزیزم...مرسی هستی جان..

دلنشین

عالی بود عالی بود لذت بردم

سارا

سلام گلم هستی خانم وقت نمیکنی بیای پیش من ایشالله شاد باشی

خانومی (عشق ابدی من و همسرم)

+ چقدر زيبا نوشتي گلم.. با خوندن ِ شعري كه توي اين پُستت گذاشتي، اشك توي چشمام جمع شد. + الهي كه هميشه سايه ي آقا سيد بالاي سرت باشه و خداي مهربون شما دو تا زن وشوهر ِ عاشق رو براي هم حفظ كنه. + براي ما هم دعا كن هستي جون.. حتما خودت مي دوني كه چون بارداري، دعاهات مستجاب ميشه و خيلي به خدا نزديكي.. پس ما دوستانت رو از دعاي خيرت فراموش نكن.[ماچ]

سارا

خیلی خوبه که صاحبخونه میشین دیدی چه همسر خوبی داری وزحمتکشه حتما خانواده اشم حماییتون میکنن

maryam

هستی جون سلام.خوبی؟ ببخشید دیر جواب دادم.چند روز رفته بودیم خونه مامانم ومامان همسر.الان هم دو هفته دو هفته هستیم. عزیزم چجوری میتونم بهت ایمیل بزنم.

ناهیرا

یعنی میشه منم یه روز بیام و از خاطرات بعد ار ازدواجم با عشقم بنویسم؟؟؟ خوشبخت باشین بانو... نینی هم سالم به دنیا بیاد انشاالله و خوشبختیتون رو کامل کنه :)

نسرین

سلام عزیزم...خوبی؟؟؟هستی جان دلمون تنگ بودا...راستی شاید دوباره برات میل بزنم.نمیدونی چقدررررر شرمندتم..ولی میتونم باهات حرف بزنم... بهدشم نخیرم ارومیه که بودم فلافل اینا نداشتیم که...یکی از دلایلی که جنوبو خیلی دوس دارم همین غذاهاش ِ..بندرهاش ِ... جزیره هاش ِ...