284 - یه عاشق چیزی جز عشق تو سرش نیست

زن آقا سید در حال جلو زدن از کوکب خانم قصه ی بچگی؛ نه جان من، خدایی شما بگین، کوکب خانوم بلد بود باسلوق درست کنه؟ کیک سیب و دارچین چی؟ بیسکوییت و کوکی شکلاتی چطور؟ و همگی عالی شدن. خودم عاشق کوکی هام شدم، سید مهدی عاشق بیسکویت ها و کوکی ها..... اولین بار بود که با آرد سفید کیک درست میکردم و خوب میشد. چند بار قبلا امتحان کرده بودم و نمیشد تا اینکه چند وقت پیش بلاخره ظرف پیمانه خریدم و با اندازه های خیلی دقیق تونستم کیکی رو که میخوام خیلی خوب بپزم. قبلا با پودر کیک میپختم. بیسکویت ها هم دفعه ی چهارمم بود!! که درست میکردم و هر دفعه عالی تر از دفعه ی قبل. و بعد از همه ی اینا شروع پخت نون خونگی. نان شیرمال با شیره ی خرما و شیره ی انگور. دفعه ی اول عااااااااااااالی شد اما دفعه ی دوم بیشترش رو به شکل گل پختم و چون این مدل، واسه این نون مناسب نبود پخت گل ها خوب نشد.

روضه ی علی اصغری که بعد از تولد سید مهدی نذر کرده بودیم رو بلاخره توی خونه خوندیم به صرف ناهار و باسلوق های خونگی!!

توی جنوب ، منطقه ی ما تازه چند روزی میشه که زمستون شده، قبلش هوا بهاری بود!! یکی از همون روزای بهاری من، برای خودمون و خانواده خواهر آقا سید(همون که پسرش تقریبا همسن مهدیِ) ناهار پختم و با هم رفتیم بیرون خوردیم. خیلی خوش گذشت، هم به ما هم به بچه ها. یک هفته بعدش هم دوباره همین خواهر شوهرم ما رو برای ناهار دعوت کرد و با هم رفتیم بیرون.

چند روز بعدش هم برای خانواده خواهر شوهر بزرگه ناهار پختم و توی خونه خوردیم با هم. البته اینم بگم که کلا زیاد پیش اومده من و سید مهدی، وقتی آقا سید خونه نیست، ناهار خونه ی همین خواهر شوهرم باشیم.

خبر خوب درباره ی خودم اینکه دوباره باشگاه و ورزش رو شروع کردم. چند روز قبل از بارداریم رفته بودم اما وقتی متوجه شدم باردارم دیگه نتونستم برم. دیگه بارداری و زایمان و بچه ی کوچیک!! نشد برم تاااااا الان. من تا وزن ایده آلم 5 کیلو دیگه جا دارم برای چاق تر شدن اما ورزش ایروبیک رو فقط و فقط بخاطر نیاز بدن به ورزش و روحیه م میرم. برای زن خونه داری که نه درس میخونه و نه شغلی داره فک میکنم ورزش های گروهی بهترین گزینه برای شادابی مضاعف باشه!! وقتایی که آقا سید خونه ست، گل پسر رو پیش اون میزارم و وقتایی که سر کاره با خودم میبرمش یا اصلا نمیرم.. سه روز در هفته، روزی یک ساعت تا 1/5 ساعت؛ عاااااالیه.

یه خبر دیگه اینکه با ماشین دار شدنمون، منم بلاخره راننده شدم!!!! همیشه عاشق رانندگی بودم، دوست داشتم ماشین داشتیم و خودم با ماشین هر جا که کار داشتم میرفتم. ماشین رو که خریدیم، شروع روزِ کاری آقا سید بود که باهاش رفت سر کار. بعد از 14 روز که برگشت، از فرداش با هم رفتیم تمرین. اینم بگم که من سال 89 گواهینامه گرفتم اما از اون موقع تا به حال رانندگی نکرده بودم! خلاصه اینکه بعد از سه - چهار روز تمرین با آقا سید، فک میکنم روز چهارم بود که دیگه یه ساعت خلوت، با سید مهدی، تنهایی رفتیم توی شهر و تمرین!! و روزهای بعدش خودم بودم و یه ماشین و یه شهر و هر جا که کار داشتم.. شاید شما لذتِ توی این نوشته ها رو درک نکنید اما شادیِ این کار برای من غیر قابل وصفه.

حالا فکرشو بکنید من رانندگی میکنم و با ماشین میرم باشگاه. دو تا کار که به هر دو علاقه ی زیادی دارم منو پر از انرژی میکنن برای اینکه همسر و مادری سرحال و شاداب باشم. و باز هم مثل همیشه در برابر این همه نعمت فقط میتونم بگم خدایا شکرت، خدایا من دارم تمام سعیمو میکنم، گاهی کم میارم، ازت متشکرم که ازم چشم برنمیداری و هر وقت کم آوردم با یه محرک، هولم میدی جلو که دوباره بیشتر بهت نزدیک بشم.

 از خودم گفتم، از آقا سید هم بگم که کمر درد داره و توی این یکی دو ماه اخیر استرس و فشار روانی خیلی زیادی روی هر دوتامون هست بخاطر مشکلی که داره. قراره فردا یعنی چهارشنبه بره شیراز دکتر، ببینیم اونجا دکتر چه نظری میده. توی این یکی دو ماه، لحظه به لحظه رو زندگی میکنیم، میگیم، میخندیم اما پشت خنده ی هر کدوممون صدهزار بارِ استرس مخفیه. توکل بر خدا.

(این پست رو خیلی وقت پیش نوشته بودم اما بخاطر عکس ها نتونستم آماده ش کنم.. الان شکر خدا خیلی بهتره و دکتر بهش گفته مشکلی نداری فقط باید ورزش کنی)

از سید مهدی هم اینکه تا هوا سرد نشده بود اغلب میرفتیم پارک سه تایی و اون سرسره بازی میکرد و من و آقا سید هم تغذیه!!

واسه ش وسایل نقاشی گرفتم. تخته شاسی و مداد شمعی. خط خطی کردن رو دوست داره.

در راستای تربیت علمی و بزرگ تر شدن سید مهدی و نافرمان تر شدن!! دو تا کتاب دیگه هم گرفتم که بخونم اما متاسفانه هنوز فرصت نکردم. کتاب "چگونه به کودک خود نه بگوییم" یکی از اون کتاب هاست.

واسش برنامه ی روزانه نوشتم که زندگیش طبق نظم پیش بره و آدم منظمی بار بیاد!! نمیدونم برنامه م چقدر درست و قابل قبوله اما حس مادریم میگه چیز خوبیه!! برای هر کاری یه ساعت خاص نذاشتم، مثلا ساعت 9 حتما صبحانه یا راس ساعت 23 خواب. برای هر فعالیتی یه بازه ی زمانی گذاشتم مثلا 8:30 تا 9:15 بیداری صبح. مقرر نکردم حتما هر روز 8:30 بیدار شه چون هیچوقت عملی نمیشه و عملی نشدنش مساوی با بی اعتبار شدن برنامه و بعدش حذف برنامه و در نتیجه حاکم نبودن نظم میشه.

وقتایی که توی آشپزخونه مشغولم یا با ظرفا خودشو مشغول میکنه یا درب کابینت ها یا این ماکارونی ها و این جعبه ی شکلات!

گاهی وقتا هم شیطنت این مدلی توی یخچال !

اینم یک عصرونه ی خوشمزه ی خونگی و مورد علاقه ی پسرک، پاپ کورن !

جونه های ماش و بسته بندی های کوچولو برای سوپ های سید مهدی.

بازی با میوه ها !!

اینم از پرده اتاق خوابمون که قولش رو داده بودم.

/ 8 نظر / 97 بازدید
دختر بامزه

ماشالا سید مهدی بزرگ شده، دیدمش دلم برا نی نی تو دلم ضعف رفت که زودتر بغلش کنم و برامون شیطونی کنه

بانوی مهر

این پست بوی زندگی میداد. طرز تهیه کوکی و بیسکوییت هارو میگی؟

فاطمه

سلام خانوم خوبی گل پسرت خوبه خیلی خوبه که اومدی میشه خواااااهشااا حتما دستور کوکیز رو بزاری ممنون

مهری

سلام هستی جون خوبی؟ به به چه هنرمند[دست] آفرین.. خدا بد نده،ان شااله آقا سید بهتر بشن.. ورزش خیلی خوبه هم برا سلامتی هم برا روحیه..

پود (عشق این تار و پود ابدی است!)

+ آفرین هستی جان.. به تو میگن یه همسر و مادر ِ نمونه که هم به آشپزی و کارهای خونه و بچه داری رسیدگی میکنه و هم به کارهای مورد ِ علاقه ی خودش مثل رانندگی و باشگاه رفتن... عالیه عزیزم. خوراکی ها و آشپزی هات هم همه شون نامبر وان هستن..[پلک] + کار ِ خوبی کردی که برای سیّد مهدی ِ عزیز، برنامه ریزی کردی. اگه از همین الان کارهاش روی برنامه و نظم باشه، وقتی بزرگ بشه هم همین نظم، ملکه ی ذهنش و کارهاش میشه.

سمیه م

به به! چه عجب برگشتی با دست پر هم برگشتی :)

مامان تبسم

آ ورین..آ ورین زن آ قاسید.....چه کردی بابا[دست]خسته نباشی منم ی دختر شش ماه و نیمه دارم که عاشقشم از ی طرف دوست دارم زود بزرگ شه ذوق راه رفتن و حرف زدن و شیطنتاشو دارم از ی طرفم میگم بزرگ شه میدونم دلم پر میکشه واسه الانش واسه دست و پاهای کوچولوش واسه شیرخوردنای نصفه شبیش و خواب الودگی های خودم

مامان تبسم

میگم این خونه تکونی واسه من حواس نذاشته دخترم پنج ماه و نیمشه ن شش ماه و نیم[نیشخند] انقده ذوق غذاخوردنشو دارم....میگم کی پنج فروردین بیاد بهش سوپ و فرنی و....بدم سرویس غذاخوریشو از الان گذاشتم دم دست[نیشخند][رویا]