219 - 25 اردیبهشت پایان هفته 28 بارداری

عنوان، ربطی به نوشته های زیر نداره، اما دوست داشتم عنوان این باشه دیگه!!

قبل از رفتن آقا سید به محل کارش توی چهارهِ قبل، یکی از کتابهاش رو که میدونستم با خودش میبره رو برداشتم و توی هر صفحه ش دور چند تا حرف دایره کشیدم طوری که با کنار هم قرار دادن حروف جمله های معنی داری ساخته بشه و توی گوشیش الارم گذاشتم: "همسرم، فصل 1 تا 3 کتابت رو دوباره بخون، حرفای تازه ای واست داره" و همین انگیزه ای شد که سه تا الارم دیگه توی تاریخای متفاوت واسه ش بزارم، اینکه دوست دارم، دلم واست تنگ شده و عاشقتم... چند روزی از رفتن آقا سید گذشت، الارم رو دید و کتاب رو، به سختی تونست کلمات و جملات رو سر هم کنه.. چند روز بعد پیام داد، منم عاشقتم گلم..... حالا قیافه ی من اینجوری تعجب . چرا همچین پیامی داد؟ ما که الان دو سه ساعتی میشه به هم پیام ندادیم!! توی ارسالی هام نگاه میکنم، شاید پیامی فرستادم و گفته م دوست دارم یا عاشقتم و حالا اون جواب داده!!! اما چیزی نبود.. پیام دادم: ها؟؟؟؟ گفت خودت تایمر گذاشته بودی، یادت رفته؟!

توی 14 ایی که آقا سید نبود، شروع کردم به تایپ شعرهاش و طراحی یه کتابچه که واسه ش فنری کنم و بعد از شعرهاش کلی برگ سفید بزارم که بقیه شعرهاش که توی آینده میگه رو توش بنویسه و بشه دفتر شعرش. چون این همه شعر میگه اما همه شون توی یه دفتر و کنار هم نیستن. یا توی گوشی خودش بودن یا گوشی من و اینجوری خیلی از شعرهاش رو از دست داده بود و منم خیلی وقت بود که میخواستم واسه ش دفتر بخرم و آخرین بار تمام نوشت افزارهای بزرگ شهر پدریمو گشتم اما هیچکدوم دفتری مناسب شعر نوشتن نداشتن، بخاطر همین تصمیم به طراحی کتابچه گرفتم که برای تولدش، کنار یه هدیه بزرگتر، اینو هم بهش هدیه بدم.. چند برگ از کتابچه: جلد  یک   دو   .. وقتی برگشت دیدم مصممه حتما یه دفتر بگیره، بخاطر همین منم مجبور شدم کتابچه رو نشون بدم که چاپ کنیم برای بقیه شعرهاش.. خیلی خوشش اومد و خوشحال شد اما سایزش کوچیک بود و اون یه دفتر بزرگتر لازم داشت.. خودش رفت دفتر بگیره،،، برای خودش. اما از نوشت افزار بهم زنگ زد و مدل دو تا دفتر رو گفت و برای خریدش باهام مشورت کرد.خیلی واسم ارزش داشت، اینکه برای کوچکترین و ساده ترین مسائل و هر چیزی که فقط هم مربوط به خودش هست نظر من رو میپرسه.. کلا هر دومون بدون مشورت با همدیگه، پیش پا افتاده ترین کاری رو انجام نمیدیم و این یه نکته ی مثبت و خیلی بزرگه توی زندگیمون که بخاطرش از آقا سید تشکر میکنم. از نوشت افزار کتابچه "یادتونه ... " رو هم برام هدیه گرفته بود.

آقا سید که اینجا بود، بعضی وقتها باهاش شوخی میکردم که تو پسر بزرگه ی منی و پسر کوچیکه م هم تا چند وقته دیگه میاد.. یه شب قبل از خواب رو به روش و خیلی نزدیک بهش نشستم و دوباره همینا رو گفتم و اینکه چرا پسرم از خودم بزرگتره و مقایسه خودم و پسر بزرگم.. آقا سید انقدر خندید بدتر از وقتی که قلقلک میشه.. شب خیلی خوشی بود، این پسر بزرگه و پسر کوچیکه حسابی خندوندنم اونقدر که اشکمون در اومد.

این 14 آقا سید تقریبا هر روز برای تمیز کاری میرفت سر ساختمونمون. یه روز که رفته بودم آرایشگاه برای اصلاح، قبل از برگشتن یه شاخه رز با تزیین خیلی ساده گرفتم و رفتم سر ساختمون نیمه کاره مون، گل رو بهش دادم، نشستم تا کارش تموم شد و با هم برگشتیم خونه.

یه روز هم که آقا سید رفته بود آرایشگاه، وقتی برگشت واسم دئودرانت گرفته بود، تازه تموم شده بود و اون یادش بود که باید یکی بگیرم....((( یه نکته پزشکی که چند وقت پیش دکتر توی TV گفت: استفاده زیاد دئودورانت دور از جون همه مون!!! سرطان میاره)))

یادتونه گفته بودم آقا سید توی شیراز چون فروشگاه روسری خوب بلد نبودیم نذاشت روسری بگیرم و گفت برگشتیم از شهر خودتون بهترین روسری رو میگیریم؟؟ اون روسری رو روز زن گرفت!!!! با هم رفتیم خرید. یه شال خیلی خوشگل بود که با وجودی که آقا اصلا شال دوست نداره، گفت باید اینو بگیری!!! توی یه مغازه دیگه هم من یه روسری دیده بودم که با وجودی که اصلا روسری دوست ندارم و شال رو ترجیح میدم، گفتم من اون روسری رو میخوام، اگه دوست داری این شال رو داشته باشم عیب نداره بخریم ولی اون روسری هم حتما باید باشه! فداش بشم من، به من نه که نمیگه... توی این شرایطی که هستیم بخاطر ساخت خونه و سیسمونی پسرکمون، من بیشتر مواقع دست به جیب بودنشو برای هر چیزی قبول ندارم. خلاصه اینکه شال 28 تومن و روسری 35 تومن شد. بعدش هم رفتیم برای لوازم آرایشی .. رژ منـ*ـهـ*ـتـ*ـن و سایه ابرو  elite و مداد لب شدن 68 تومن. اینا هدیه های روز زن بودن که با هم گرفتیم.بعدش یه دامن گرفتم چون همه ی دامن هام برام تنگ شدن و توی این دوران فقط با دامن راحتم.

یک روز دیگه ی خدا ! آقا سید تنهایی رفته بود بیرون یه رز سفید با لبه های صورتی پررنگ تزیین شده بدون مناسبت واسم آورد و از اونجایی که فعلا تو خونه مادر شوهر هستیم، همه گل بی مناسبت رو دیدن و تازگی این عشق بسی همه را متعجب کرد!

با مادرم میخواستیم بریم خرید، حلقه م دستم نبود، توی خونه دنبالش گشتم، دوست داشتم میرم بیرون حلقه م دستم باشه که متمایز باشم از بقیه دخترا!!! هر چند که دیگه علاوه بر ابرو و مش مو و .... حلقه هم کسی رو متمایز نمیکنه اما خب دوست داشتم دستم باشه.. توی شهر که بودیم یه لحظه اومدم پایین شالم رو که روی شکمم افتاده بود درست کنم. برآمدگی شکمم یه لحظه توجهم رو جلب کرد، لبخندی زدم و گفتم برای اینکه بگی شوهر دارم دیگه نیازی به حلقه نیست، یه چیز تابلو داری که دخترا نمیتونن داشته باشن!!

آقا سید برای یه کاری رفته بود تهران،که اتفاقا همزمان با نمایشگاه بین المللی کتاب بود و بخاطر خرید کتاب های تربیتی رفت نمایشگاه و 14 کتاب برای تربیت آقا مهدی و کلی کتاب شعر دیگه هم برای خودش گرفت. گفته بودم که خیلی از آینده میترسم، از اینکه بچه روی رابطه ی منو آقا سید اثر بذاره و نتونیم زندگی عاشقانه ای داشته باشیم و بشیم مثل خیلی از زن و شوهرای دیگه.. اما حالا با خوندن این کتابا دلم قیلی ویلی میره برای بودن بچه توی زندگیمون، همونطور که قبل از بارداری هم عاشق بچه بودم اما بلافاصله بعد از بارداری ترس وجودمو گرفت.. وقتی توی کتابی میخونم شب و قبل از خواب مامان و بابا بچه رو ببرن و توی اتاقش و واسه ش قصه و آواز بخونن، خیلی ناخوداگاه و غیر ارادی یه اتاقِ بچه توی ذهنم مجسم میشه، یه پسر ناز یکی دو ساله که توی تختش خوابیده یا توی اتاقش هستیم منو و آقا سید و با هم بازی میکنیم.. بازی کردناش، شیطنت ها و شیرین کاری هاش، دندون درآوردن و غذا خوردنش و .... همه از ذهنم میگذرن و تمام وجودم پر میشه از خواستنش و فک میکنم اضافه شدنش به زندگیمون پر از شادی باشه و دیگه اصلا اون ترس قبلی رو ندارم و بی صبرانه منتظر اینم که بیاد و بشه مردِ خونه م توی 14 ایی که آقا سیدم نیست...

با تمام وجودم برای همه ی اونایی که دوست دارن بچه داشته باشن دعا میکنم زودتر این اتفاق قشنگ واسه شون بیفته و بیشتر از این مجبور نباشن انتظار بکشن، آمین.

تا پایان ماه ششم 8 کیلو اضاف وزن داشتم..

چند روز پیش هم برای سونو رفتم. توی مسیر یاده اولین سونوم افتادم که چقدر حالم بد بود و بخاطر ویار و غذا نخوردن هام نمیتونستم روی پام بایستم. دستی رو شکمم کشیدم و گفتم پسرک یادته چقد اذیت میکردی؟!

 

 پی نوشت از آقا سید:

 برای همه ی هستیم:

در من حسی ست

مثل یک بوسه

که بر لبهای تو می نشیند

گرم و آتشین

وزش نسیم بهار

سوی گونه های تو

- سرخ از بی پروا بوسه های من -

و گیسوانی که می رقصند

دلنشین و دلربا

مثل همین شعر

که برای تو سروده ام

ناب ناب

/ 35 نظر / 419 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

سلام هستی جون خوبی ؟ همسرت خوبه؟ راستی روز همسرت و پسرت مبارک باشه[قلب] حالا این شازده کوچمولو کی به دنیا میاد؟ عزیزم اگه بیای به وبلاگم و نظرتو جهت هرچه بهتر شدن جشن تولد همسریم بگی ممنون میشم[گل]

نازنین

گلم با تشکر از وبلاگ خوبی که داری خیلی لذت میبرم از خوندنش چون جنس حرفات با بقیه فرق داره من مدت کمیه که با این وبلاگ اشنا شدم میشه رمزتو بهم بدی

فرناز

سلام عزیزدلم خوبی دلم برات خیلی تنگ شده بود هستی جونم بالاخره قالب وبمو عوض کردم[گل]

شیرین

یووووووووووووووووووووووهووووووووووووووووووووووووووووووو سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممم کسی نیست ای بابا هستی جون کجایی جواب سلاممو بدی پس چرا آپ نکردی هرروز میام با هزار و یک امید دلت میاد امیدمو ناامید کنی آقاپسر حالش خوبه آقاسیدت خوبه وای تو چه طوری 14 روز رو تحمل میکنی ایول به این روحیه قوی ایشالا که آقاسیدمهدیت پا قدمش خوب باشه کار آقاسیدت و آقاسید من هم درست بشه اعتماد به نفس رو حال میکنی بعدشم خدا یه آقاسید صالح به من بده پا قدمش برا شما خوب باشه بگو آمین فداتشم در مورد شماره همراه فکراتو نکردی من میگم با این آقامهدیت مشورت کنی ها زودتر به نتیجه میرسی واقعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

شیرین

هی روزگاررررررررررررررر هیچکی نیست اینجا یه کم بتحویله منو هستی تو بگو به من کجا هستی

کوثر

سلام وب خیلی آرومی داری. ایشالا که با آقا سیدت همیشه خوشبخت باشی. راستش شاید فوضولی باشه ولی خیلی کنجکاو شدم که بدونم شما و شوهرتون چطور با هم آشنا شدیم؟ خاهش میکنم بهم بگید..منم یه آقا سید دارم ولی هنوز به هم نرسیدیم[ناراحت]

لیلا

سلام عزیزم آره گلم ما هنوز عقد نکردیم؛ متاسفانه هنوز شرایطمون مناسب نیست...[ناراحت] اما آره عزیزم همه ی پستاتو من خوندم؛ خداروشکر جشن ماهم خوب برگزار شد!! اما هستی جون میشه یه خواهشی ازت بکنم؟ میشه اون لحظه ی قشنگ که پسرت به دنیا میاد منو هم یاد کنی تا به اون کسی که میخوام برسمو این صحنه های زیبارو رو تجربه کنم؟ خیلی منتظر این لحظه هام....خدا باید بهمون کمک کنه؛ همونطور که تا الآن کرده... گلم.. من اکثر اوقات با گوشیم میام وبت اما نمیشه نظر بدم ؛ اگه نظر ندادم ببخش!!.مواظب خودتو شازده کوچولوت باش!!![گل]

نفس

سلام خ خ خوشحال شدم مبارکه مامایی و بابایی شدنتون. هستی جون مواظب خودت باشی عزیزم

لیلا

من عاااااشق اشعار همسریمم چون توش عشق موج میزنه و میدونم مخاطب اون شعر تنها وتنها خودمم....[لبخند]

حباب

سلامم خوبی پیشاپیش مامان شدنت رو تبریک میگمممم خدا همسر مهربونت رو برات حفظ کنه ......... راستی کتابهایی رو که باعث شد ترس و استرست بریزه میشه نام ببری؟منم می خوام بدونم بدرد آیندم میخوره من و همسرم فعلا عقدیم و قراره تا چن ماه دیگه عروسی کنیم